تبليغاتX
معلم ناشنواي ايران
داستان كوتاه
بال‌هايت را كجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي‌تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم. اما گاهي پرنده‌ها و انسان ها را اشتباه مي‌گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت: نمي‌داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.

انسان ديگر نخنديد. انگار ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي كه نمي‌دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند، فراموشش مي‌شود.

پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنگاه خدا بر شانه‌هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي‌آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم، بال‌هايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!

                                                                                                منبع: روزنامه اطلاعات
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

شبی از آن رابی

 

============ ========= =

 

fj2us3yj9lbmjcgwjmcs.jpg

 


این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!


   نام من میلدرد است؛

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

 

3q0sbu67wil0kduhmh73.jpg


    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 

s6iz9kqfz99zu1eypuvb.jpg

 

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 

3r5lobwjhztldenptf1v.jpg

 

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

 


    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 

blbra1q37ujhjf9q0ctm.jpg


    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

 

tyke5prwkmnvgv0d300l.jpg


    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

 

d13mcwvgkyk6anattb68.jpg

 
    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 

thli9vkr23jwueypiddr.jpg


    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.


  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و

 شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

میدونین چرا آدمها وقتی بزرگ می شن با خودکار می نویسن؟

چون اگه غلط بنویسن دیگه نتونن پاکش کنن

ولی  می دونین اعتقاد من چیه؟

این که :

ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه است..........به هر اشتباهی میشه فرصت داد

به شرطی که دیگه اون اشتباه دوباره  تکرار نشه

زندگی رو با مداد بنویس  و هر جا که  لازم باشه پاکش کن و اشتباهت رو جبران کن

 میتونی این کار رو بکنی فقط..........

فقط حواست باشه زیاد پاک نکنی که کاغذ زندگیت پاره بشه............ ...این مهمه.

 

یادت نره یک لحظه می تونه سرنوشت و آینده رو عوض کنه فقط یک لحظه............ ...

تمام آینده به همین یک لحظه و تصمیم  وابسته است..........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

 

فرق بین شیعه و دوستدار بودن

 

 

شخصی به امام حسین علیه‏ السلام عرض کرد: یا ابن رسول الله من از شیعیان مخصوص شمایم. حضرت به او فرمودند: ای بنده خدا، طبق ادعایی که هم اکنون کردی، باید همانند ابراهیم خلیل علیه ‏السلام از قلب سلیم برخوردار باشی؛ چون خداوند متعال درباره ایشان می‏فرماید: «و از شیعیان او حضرت ابراهیم است؛ زیرا با قلبی سلیم به درگاه خداوند آمد». پس در حال خود بنگر و ببین اگر قلب تو نیز مانند قلب ابراهیم علیه ‏السلام است بدان که از شیعیان مایی؛ اما اگر به آن مرتبه از اطمینان و سلامت دل نرسیده‏ای، فقط از دوستداران ما محسوب می‏شوی».

 

منزلت معلم معارف دینی

 

 

در فرهنگ اسلامی به علم و علم آموزی اهمیت فوق العاده‏ای داده شده است؛ به گونه‏ ای که علی علیه‏ السلام تصریح می‏کنند: «هرکس به من حرفی بیاموزد مرا بنده خود ساخته است». و نقل می‏کنند وقتی عبدالرحمن سلمی، معلم یکی از فرزندان امام حسین علیه‏ السلام ، به او سوره حمد را آموخت امام حسین علیه‏السلام هدایای به او دادند که چنین عملی در مقابل چنان کاری تا به آن روز از کسی دیده نشده بود. بعضی از افرادی که چنین بخششی را از آن‏حضرت دیدند. به او اعتراض کردند که پاداش مورد استحقاق این معلم بسیار کم‏تر از آن مبلغی بود که شما به او عطا فرمودید. امام حسین علیه ‏السلام در پاسخ فرمودند: «این مقدار پاداش در برابر آنچه او به فرزند من آموخته بود، بسیار ناچیز است. ارزش کار معلم بسیار بیشتر از این مقدار هدایاست».

 

ضرورت تفکر در امر دنیا و مرگ

 

 

امام حسین علیه‏ السلام به پیروان خود توصیه می‏کنند در سرگذشت دیگران که پیش از این در دنیا بودند و در رفاه و آسایش زندگی می‏کردند تأمل کنند و همواره به یاد مرگ باشند چرا که این کار انسان را از گناه باز می‏دارد. آن‏حضرت می‏فرمایند: «ای فرزند آدم، کمی اندیشه کن و به خطاب به نفس خود بگو: پادشاهان و صاحبان دنیا و جهان‏داران گذشته کجایند؟ آنهایی که شهرها بنا کردند و نهرها را جاری کردند و... و سرانجام با بی‏میلی از همه آنها جدا شده، از دنیا رفتند و همه را برای دیگران به ارث گذاشتند. ما هم روزی مثل آنها همه چیز را به دیگران وا گذاشته، به آنها خواهیم پیوست. ای فرزند آدم، هنگامی را به یاد آور که با مرگ دست و پنجه نرم می‏کنی و در قبر پهلو به زمین می‏گذاری و در پیشگاه خدا تمام اعضای بدنت علیه تو گواهی خواهند داد و رازهای پنهان آشکار شده، ترازوهای عدالت برقرار می‏شود».

 

سفارش‏هایی به گناه‏کاران

 

 

روزی شخصی خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد و عرض کرد: ای پسر رسول خدا، من فرد گناه‏کاری هستم و توانایی دست برداشتن از گناه را ندارم. با این حال از شما درخواست دارم که مرا موعظه کنید. امام حسین علیه‏السلام فرمودند: «ای مرد، هرچه می‏خواهی بکن اما قبل از انجام‏دادن گناه چند چیز را رعایت کن: اول این‏که از رزق و روزی خداوند نخور، آن گاه هرکاری می‏خواهی انجام بده؛ دوم آن‏که از ملک خدا بیرون برو بعد هرچه دوست داری گناه کن؛ سوم آن که در جایی برو که خداوند تو را نبیند؛ چهارم، هرگاه ملک الموت خواست روح از بدنت جدا کند و جانت را بگیرد او را از خود دور کن؛ پنجم این که وقتی مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‏برد اگر می‏توانی از کار او جلوگیری کن و وارد آتش جهنم نشو. در آن صورت هرچه می‏خواهی گناه کن».

 

اقسام عبادت‏ کنندگان

 

 

همانند سایر اصناف مردم، عبادت‏کنندگان نیز با هم‏دیگر فرق می‏کنند. امام حسین علیه‏السلام در روایتی اقسام عبادت کنندگان را به سه گروه تقسیم می‏کنند و می‏فرمایند: «گروهی از مردم به امید پاداش و رسیدن به نعمت‏های بیشتر، از جمله وارد شدن به بهشت، خدا را عبادت می‏کنند. این از نوع عبادت سوداگران است. گروهی دیگر از ترس عذاب الهی به بندگی و عبادت مشغول می‏شوند. این، عبادتِ بردگان است. اما گروهی به جهت شکرگزاری و قدردانی از نعمت‏های الهی و تسلیم در برابر عظمت خداوند او را عبادت می‏کنند. این، عبادتِ آزادگان است و بهترین نوعِ عبادات همین نوع بندگی و عبادت است».

 

اقسام برادران دینی

 

امام حسین علیه‏السلام درباره اقسام برادران دینی می‏فرمایند: «برادران دینی چهار گونه ‏اند: برادری که هم در فکر توست و هم در فکر خویش. این گونه برادران طوری عمل می‏کنند که همیشه بین شما دوستی برقرار باشد و رشته برادری بریده نشود. برادری هم هست که در دوستی فقط به فکر توست؛ یعنی در محبت کردن به تو به مرتبه ‏ای رسیده است که از طمع دنیوی نسبت به تو و آنچه در دست داری گذشته است و هیچ چیزش را از تو دریغ نمی‏دارد. اما برادری هم هست که همیشه به فکر خودش است. چنین فردی دشمنی است در لباس دوست، همیشه در انتظار فرصتی است تا بتواند از تو و امکاناتی که در دست توست به نفع خود استفاده کند و حتی از بغض و حسادت نسبت به تو دریغ ندارد. برادری هم هست که نه برای تو سودمند است و نه برای خودش. پس تا می‏توانی از چنین دوست بی‏خردی فاصله بگیر».

 

ارزش دنیا و زرق‏ وبرق آن

 

 

امام حسین علیه‏السلام درباره دنیا و فناپذیری آن می‏فرمایند: «ای بندگان خدا، از دنیا برحذر باشید. اگر بنا بود دنیا به کسی پایدار بماند یا کسی در دنیا حیات جاوید داشته باشد، پیامبران الهی برای بقا سزاوارتر از همه کس بودند؛ ولی خداوند دنیا را به منظور آزمایش آفریده است و ساکنان آن را برای فنا شدن خلق فرموده که تازه‏ گی‏ های آن رو به کهنگی دارد. نعمت‏هایش از بین رفتنی و شادی‏هایش به اندوه تبدیل شدنی‏اند. دنیا منزلگاهی است موقت که جای سکونت دائم نیست. پس از این دنیا توشه گیرید که بهترین زادوتوشه تقواست... بیچاره کسی است که فریب زرق‏وبرق این دنیا را خورده، دل به این زندگی فانی و زوال‏ پذیر ببندد. دنیا همیشه کسانی را که با آرزوهای دراز دل به او بسته ‏اند، ناامید کرده کاخ آرزوهایشان را واژگون می‏سازد».

 

نکوهش اسراف

 

 

نقل می‏کنند شخصی خانه بسیار مجللی برای خود بنا کرد و امام حسین علیه ‏السلام را برای دیدن خانه‏اش دعوت کرد تا حضرت پس از بازدید از آن‏جا در حق صاحب خانه دعای خیری بکنند. حضرت وقتی وارد خانه شدند با تعجب و تأسف نگاهی به اطراف خانه انداختند. آن‏گاه فرمودند خانه آخرتت را (به سبب اسراف و زیادروی در هزینه ساختمان‏سازی) ویران ساخته‏ای؛ در مقابل به آبادسازی خانه دیگری که فناپذیر است پرداخته‏ای. اگرچه با این کار خودت را در نزد مردم عزیز و بزرگ داشته‏ای تا مردم به چشم بزرگی به تو نگاه کنند، اما بدان که در نزد اهل آسمان فردی بسیار پست و حقیر محسوب می‏شوی و همه آنها تو را دشمن می‏دارند».

 

سفارش به تقوِی

 

 

امام حسین علیه‏السلام در سفارش به تقوا و بیان آثار آن می‏فرمایند: شما را به رعایت تقوای الهی سفارش می‏کنم؛ زیرا خداوند برای کسی که تقوای الهی را پیشه خود سازد ضمانت کرده است که احوالش را از آنچه ناخوش می‏دارد به آنچه دوست می‏دارد، دگرگون سازد و از آن راهی که هرگز گمان نمی‏کرد روزی‏اش را مقرر فرماید. پس بپرهیزید از این‏که در زمره کسانی باشید که از مردم بر گناهانشان بیمناکند ولی از کیفر گناه و کوتاهی‏های خود آسوده‏ خاطر یا غافلند. هرگز کسی با فریب و حیله داخل بهشت نمی‏شود و کسی جز از طریق اطاعت از احکام الهی به کمالاتی که خداوند برای انسان مقدّر کرده است دست‏رسی پیدا نمی‏کند».

 

مرد آزاده کیست؟

 

 

امام حسین علیه‏ السلام می‏فرمایند: «هرآنچه در شرق و غرب آفتاب بر آن می‏تابد، از قبیل دریا، خشکی، کوه و دشت، همه نزد خداشناسان و اولیای خدا ناچیز و مانند برگشتن سایه است... مرد آزاده این چیزهای پست (زخارف دنیوی را) را به مردم دنیا وا می‏گذارد؛ زیرا بهای آزادمرد هیچ چیز جز بهشت نیست. پس شما خود را به غیر بهشت نفروشید و کسی که با به دست آوردن مال و مقام ناچیز دنیا خشنود شود، بی‏شک به پست‏ترین چیز راضی شده است».

 

پایبندی به سلام کردن

 

 

نقل می‏کنند مردی به حضور امام حسین علیه‏السلام رسید و بدون مقدمه و سلام به آن‏حضرت عرض کرد:«حالتان چطور است؟ خدا عافیتتان دهد!». امام حسین علیه‏السلام به او فرمودند: «قبل از سخن گفتن سلام کن، بعد سخن بگو. خداوند عافیتت دهد!» آن گاه اضافه کردند: «تا کسی سلام نکرده است به او اجازه سخن گفتن ندهید؛ چرا که سلام کردن هفتاد پاداش دارد که 69 قسمت آن پاداش برای سلام کننده است و تنها یک قسمت برای جواب دهنده است».

 

میانه‏ روی در دوستی

 

 

 

یکی از رفتارهای زیان‏بخش عدم رعایت اعتدال در دوستی‏هاست. چه بسا انسان در نتیجه افراط و تفریط در دوستی موجب رنجش خاطر دوستان خود شود و در نتیجه از آثار و برکات نعمت دوستی محروم گردد. ائمه اطهار علیه‏السلام در همه امور بر رعایت اعتدال تأکید می‏فرمودند. حتی در دوستی اهل‏بیت علیه‏السلام . امام حسین علیه‏السلام در روایتی پس از سفارش به دوستی خاندان پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم ، تأکید می‏فرمایند که در این کار از حدود تجاوز نکنید. آن‏حضرت می‏فرمایند: «ما خاندان پیامبر را به شیوه‏ای که مورد نظر اسلام است دوست بدارید؛ چرا که پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم فرمودند: مرا بیش از آنچه سزاوارم ستایش نکنید. خداوند مرا پیش از آن‏که به پیامبری برگزیند، به بندگی خود برگزید».

 

گرفتاری دوستان اهل‏ بیت علیه‏السلام

 

 

بسیاری از افراد بر این گمانند که هرکس بیشتر پایبند ارزش‏های الهی باشد و رفتارهای خود را با احکام دینی تطبیق دهد و همین‏طور رابطه قوی‏تری با اهل‏بیت علیه‏السلام داشته باشد، حتما باید در رفاه و آسایش و امنیت باشد. در حالی‏که از مجموعه رهنمودهای اولیای الهی چنین بر می‏آید که چون انتخاب این مسیر زمینه‏ساز کمال انسان است و معمولاً کمالات با خواست‏های نفسانی خود انسان و منافع دیگران در تعارض است، لذا برای انسان مشکلاتی را در پی دارد. بر این اساس همواره ائمه اطهار علیه‏ السلام به پیروان خود یادآوری می‏کردند که پیروی از اوامر الهی و سیره معصومین علیه‏ السلام خالی از سختی نیست. امام حسین علیه ‏السلام در این باره می‏فرمایند: «سوگند به‏ خدا بلا و تهیدستی و قتل، بسیار زود دامن‏گیر دوستان ما می‏شود. بلاها همانند اسبان تیزتک مسابقات و سیلاب‏ها آنها را به ‏طور ناگهانی فرا می‏گیرند». البته این پیشامدها چون قدرت مقاومت و میزان اخلاص و ایمان افراد را افزایش می‏دهد، در نهایت به سود آنها تمام می‏شود و میزان محبت آنان را به خدا و اولیای او مشخص می‏سازد.

 

شرط سخن گفتن

 

 

برای مؤثر واقع شدن سخن شرایط و زمینه‏ هایی لازم است که رعایت آنها موجب نتیجه‏ گیری بهتر و عدم توجه به آنها چه بسا موجب بی‏تأثیر شدن سخن انسان می‏شود. امام حسین علیه‏ السلام در این باره می‏فرمایند: «در آنچه به تو ارتباطی ندارد سخنی بر زبان جاری مکن؛ چرا که ممکن است به سبب آن در روز قیامت باز خواست شوی و حتی در آنچه مربوط به توست سخن مگو، مگر این‏که جا و موقعیت مناسبی پیدا کنی؛ زیرا چه بسیار سخن‏گویانی که گرچه به حق سخن گفته‏اند، اما چون محل و موقعیت آن را در نظر نگرفته ‏اند مورد تمسخر دیگران واقع شده ‏اند»

.

نکوهش پوشیدن لباس شهرت

 

 

گرچه لباس وسیله‏ای است برای پوشاندن بدن، اما نوع و رنگ و دوخت آن باید متناسب با شخصیت انسان و هماهنگ با آداب و رسوم اجتماعی باشد. بنابراین پوشیدن لباس مندرس و کثیف و همین‏طور لباس تنگ و نامناسب در فرهنگ اسلامی مذموم است. از جمله اموری که در روایات اهل‏بیت علیه ‏السلام از آن منع شده لباس شهرت است؛ یعنی لباسی که انسان به‏واسطه پوشیدن آن انگشت‏ نمای دیگران یا مورد تمسخر آنها واقع می‏شود. امام حسین علیه ‏السلام در این باره می‏فرمایند  «کسی که لباس شهرت بپوشد خداوند متعال در روز واپسین به او بی‏ اعتنایی می‏کند و از او روی بر می‏گرداند»

.

دو نشانه شریف‏ترین انسان

 

 

برخلاف سایر جهان‏ بینی‏ ها ملاک سنجش کمالات آدمی در اسلام، فضیلت‏های اخلاقی و ارزش‏های متعالی انسانی است. اموری چون برخورداری از مال و منال و داشتن قدرت اجتماعی و موقعیتِ شغلیِ بهتر و جز آن معیار کمال و میزان تشخیص ارزش واقعی انسان محسوب نمی‏شود. وقتی از امام حسین علیه ‏السلام سؤال می‏کنند «شریف‏ترین مردم کیست؟»، آن‏حضرت می‏فرمایند: «کسی که پیش از آن‏که او را پند دهند از پیشامدها پند گیرد و قبل از آن‏که دیگران او را نسبت به امور آگاه سازند، در نتیجه تیزهوشی و خودسازی خود بیدار شود و به امور اطلاع پیدا کند».

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:4  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

2- گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:59  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

 

عید قربان ُ عید ابراهیم ُ عید اسماعیل بر شما هموطنان عزیز مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:48  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

 

9i3aqrcqaobunzs5uywi.jpg

 

tsiqkbgb0dax2w3b91gw.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:40  توسط معلم ناشنواي ايران  | 
NO POINTING FINGERS

A man asked his father-in-law, "Many people praised you for a successful marriage. Could you please share with me your secret?"
The father-in-law answered in a smile, "Never criticize your wife for her shortcomings or when she does something wrong. Always bear in mind that because of her shortcomings and weaknesses, she could not find a better husband than you."

We all look forward to being loved and respected. Many people are afraid of losing face. Generally, when a person makes a mistake, he would look around to find a scapegoat to point the finger at. This is the start of a war. We should always remember that when we point one finger at a person, the other four fingers are pointing at ourselves.

If we forgive the others, others will ignore our mistake too.

 

کسی را با انگشت نشانه نگیرید

مردی به پدر همسرش گفت

-          عده  بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

-          هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به

دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به

یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر 

خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:29  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

احترام به نفس

 

اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:

"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. "

هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:2  توسط معلم ناشنواي ايران  | 

ابر و ابریشم و عشق

 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !

مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

نویسنده: عرفان نظرآهاری

منبع: در سینه ات نهنگی می تپد

 ارسال از طریق ایمیل
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 7:58  توسط معلم ناشنواي ايران  |